صفحه اصلی دسته بندی 0 سبد ورود/ثبت نام

مرد حلبی (شمیز،رقعی،مهر نوروز)

کد شناسه :95944
موجود نیست

نویسنده : سارا وینمن ترجمه : غلامرضا صراف کتاب پیش رو اثری احساسات برانگیز و در عین حال دلگرم کننده است که بدون زیاده گویی و اغراق در انتقال احساسات گوناگون خواننده را با خود همراه می سازد و او را در کوچه پس کوچه های آکسفورد دهه ی 60 میلادی به دل رابطه ی دوستانه ی دو پسربچه می کشاند. الیس و میکائیل شخصیت های اصلی این داستان اند که در دنیای کودکی شان پرسه می زنند و همزمان که رشد می کنند با جهان هنر و شعر اخت می گیرند و در مقابل تربیت پدر سالارانه می ایستند، یکی از آن ها درگیر عشق می شود و دیگری… گزیده ای از کتاب : موسیقی از خانه ی همسایه شروع شد و صدایش بلند بود. الیس نگاهی به باغ شان انداخت و چشم اش به سه سطل آشغال افتاد که با یخ پر شده بودند. فکر کرد، محکوم بوده تمام شب را آن جا باشد و احساس عصبی بودن کرد. پناه بر خدا، چه غلطی داشت می کرد؟ جیمی از او زودتر دعوت کرده بود، با برچسب معذرت خواهی. چیزی نظیر این گفت: امشب یه پارتی دعوتیم، الیس. بابت زیاد شدن سروصدا معذرت. اگر بیایی قدمت روی چشم است. به مجموعه ی محدود لباس هایشان خیره شد. آنی زمانی گفته بود، ساده نگه شان دار. جین، کانورس قدیمی. پیراهن آبی با جوراب یا بی جوراب؟ به قوزک های پایش نگاهی انداخت. تصمیم گرفت، با جوراب. از جلوی آینه یک قدم کنار رفت و انگشتانش را میان موهایش دواند. با خودش گفت: کاشکی رقصی در کار نباشد چون در این صورت مجبور می شد آن جا را ترک کند. شامپاین یکی دو سالی بود که در یخچال مانده بود، از روی هوس خریده بود تا روحیه اش را بالا ببرد، ولی نتوانسته بود با آن رو به رو شود چون هیچ گاه تنهایی شامپاین نخورده بود، پس شامپاین را با یک قوطی پیاز ترشی سیاه پشت یخچالی گذاشت که از باز کردنش بیم داشت. بطری را قاپید و از در پشتی زد بیرون. داخل حفره ای در پرچین تحتانی خودش را چپاند. نمی دانست چرا دارد این کار را می کند، می توانست صاف و ساده برود زنگ بزند مثل هر آدم عادی دیگری. وحشی و عزلت گزیده شده بود.

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر