صفحه اصلی دسته بندی 0 سبد ورود/ثبت نام

پاندورا (شمیز،رقعی،نسل نواندیش)

کد شناسه :92964
  • عنوان کالا :
    پاندورا (شمیز،رقعی،نسل نواندیش)
  • شابک :
    9786222201586
  • ناشر :
  • مولف :
  • نوبت چاپ :
    2
  • سال چاپ :
    1402
  • قطع :
    رقعی
  • نوع جلد :
    شمیز
  • تعداد کل صفحات :
    352
  • وزن :
    388
  • قيمت :
    2,499,000 ریال
موجود نیست

نویسنده : لیلا رعیت پاندورا رمانی عاشقانه است با مضامین روانشناسی- اجتماعی درباره ی روانشناس مجردی که با وجود رسیدن به جایگاهی بالا در کار و زندگی، کینه ی به جا مانده از دوران کودکی رهایش نمی کند. او که در محله ای ثروتمند اما در خانواده ای فقیر رشد کرده رنج های بسیاری را از سوی ثروتمندان متحمل شده که او را به سوی انتقام از این طبقه ی اجتماعی سوق می دهند. فکر انتقام رامین را به سوءاستفاده از چهره ی جذاب و عناوین شغلی اش و گول زدن دختران پولدار و کشاندنشان به ورطه ی نابودی وا می دارد، بی خبر از اینکه با این حرکت، خود بیشتر در باتلاق نابودی فرو خواهد رفت و به شکست های سنگین در عشق دچار خواهد شد. رامین در درمان مراجعینش از توانایی بسیار بالایی برخوردار است اما در حل مشکلات خود که ریشه در کودکیش دارند، سرگشته و حیران مانده است. گزیده ای از کتاب : ادامه داد: «اینجا حس خوبی دارم. کاملا امنه. الان از دور یه نفر رو می بینم. پشتش به منه.» عالی. باید می دیدم این شخص کیست و در ذهن او چه می کند. گفتم: «برو جلو ببین می شناسی ش فرخنده؟ برو به سمتش و خوب نگاهش کن. اون کیه؟» شخصی که در ذهنش بود، می توانست روشنگر خیلی از مسائل باشد. خوشبختانه فرخنده همکاری خوبی با هیپونت داشت. دوباره چند لحظه سکوت کرد، عضله های صورتش منقبض و منبسط شد و باز سکوت. حس کردم چیزی دیده، اما نمی خواهد حرف بزند. باید تشویقش می کردم. «بگو فرخنده. دیدی ش؟ می شناسی ش؟» با همان چشم بسته کمی اخم کرد و بعد گفت: «بله، می شناسمش. می شناسمش. الان دارم صورتش رو می بینم. اما نمی تونم برم طرفش.» باید زود متوجه می شدم او کیست: «اون کیه فرخنده؟ بهم بگو کیه و برای چی می گی نمی تونی بری طرفش؟ لب هایش را بست و چیزی نگفت. باید به او مهلت می دادم. چیزی نگفتم. تقریبا سی ثانیه سکوت محض بود. تا اینکه بالاخره لب باز کرد: «اون، اون، شمایین دکتر. اون شمایین.» عجیب بود. ترجیح دادم فعلا چیزی نگویم و اجازه دهم خودش ادامه دهد. چند لحظه بعد گفت: «نمی تونم بیام طرف شما. شما خیلی عصبانی هستید. چهره تون خشمگینه و بدجوری منو نگاه می کنین. با عصبانیت. با عصبانبت زیاد.» حرفش بسیار تعجب آور بود. هاج و واج ماندم از این حرف. چرا این دختر باید من را عصبانی می دید در حالت هیپنوت؟

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر