صفحه اصلی دسته بندی 0 سبد ورود/ثبت نام

داستان شهر دود (شمیز،رقعی،هوپا)

کد شناسه :90731
موجود نیست

نویسنده : امین حسینیون قلعه از دور شبیه گدای فلجی بود که یک دست و یک پایش از یک دست و یک پای دیگرش کوتاه‌تر بود. هیچ تقارنی نداشت. مثل کلاغ‌ها سیاهِ سیاه بود. یک برجش خیلی بلند بود، یک برجش خیلی کوتاه. یک دیوارش منحنی بود، یک دیوارش صاف. یک برجش ایوان داشت، یک برجش نداشت. این قلعه‌ی عظیم به همه‌چیز شبیه بود، جز قلعه‌های توی فیلم‌ها. کلاغ‌ها قلعه را دور زدند. قلعه انگار زنده بود. شبیهِ پیرزن‌های جادوگرِ کارتونی بود؛ با قوز و عصا و سروصورتِ کج. بلندترین برجِ قلعه در مرکز قلعه بود و بالای بلندترین برج، مجسمه‌ی عظیمی بو...

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر