نویسنده : راشل لیپنکوت ،میکی داوتری ،توبیاس لاکونیس ترجمه : امیرحسین لطیفی استلا که به بیماری ریوی فیبروز سیستیک مبتلا است برای درمان عفونت به بیمارستان می رود و آنجا ماندگار می شود. او در عین حال که می داند حتی در صورت پیوند ریه تنها پنج سال فرصت زندگی دارد، همکاری زیادی در معالجه ی خود دارد. اما ویل یکی دیگر از بیماران فیبروز سیستیک که به خاطر ابتلا به عفونت بی. سپاشیا شرایط پیوند ندارد، برخلاف استلا در ناامیدی و خشم به سر می برد. استلا پس از دیدن این همه ناامیدی در ویل از او می خواهد تا از رژیمش پیروی کند، ویل می پذیرد به این شرط که یک نقاشی از دخترک بکشد. این سرآغاز آشنایی و دلدادگی دو نوجوان فیبروز سیستیک است که به دلیل آسیب پذیری در برابر عفونت باید تحت هر شرایطی از یکدیگر پنج قدم فاصله بگیرند. گزیده ای از کتاب : لپ تاپم را از روی کمد برمی دارم و روی تختم می نشینم. انگشتانم را بالای کیبورد می گردانم سپس سرچش می کنم بی. سپاشیا. کلمات توجهم را جلب می کنند. آلودگی خطر عفونت تنها با یک سرفه، تنها با یک لمس، من می توانم زندگی او را نابود کنم. می توانم تمام شانسش برای گرفتن ریه جدید را نابود کنم. من می توانم به استلا آسیب بزنم. حدس می زنم که این را می دانستم. اما واقعا نمی دیدمش. فکر کردن به آن باعث می شود تک تک استخوان های بدنم درد بگیرند. بدتر از جراحی، یا عفونت ها یا بیدار شدن در یک صبح درحالی که به سختی نفس می کشم، حتی از این که همراه با او در یک اتاق باشم اما قادر نباشم که او را لمس کنم هم دردناک تر است. مرگ. من برای استلا مرگ هستم! اینکه در دنیایی زندگی کنم که او در آن وجود نداشته باشد بدتر از این است که نتوانم کنارش باشم. مخصوصا اگر باعث نبودش در این دنیا من باشم!
0 نظر