نویسنده : حمید عشقی کتاب حاضر مجموعه ای از داستان های کوتاه تراژدی، درام، مدرن و کلاسیک را در خود جای داده که وجوهی از زندگی را که قادر به دیدن آن نیستیم به تصویر می کشند. داستان پسری که مادرش را می کشد، بازمانده ی جنگی که با خاطرات همسرش زندگی می کند، مردی که عادت به نگاه کردن به زنان در هنگام شستن حصیر در رودخانه دارد و… . گزیده ای از کتاب : – می دونم داری به چی فکر می کنی امیر. تو فکر می کنی من با اره برقی خودت دستت رو اره نمی کنم؛ اما می کنم. خوبم اره می کنم… امیر که دستش به رادیاتور دستبند شده بود هاج و واج آرش را نگاه کرد. دهان خون آلودش بازمانده بود و خونش روی کف سرامیک حمام می ریخت. – وقتی داشتی با سهیلا قرار می ذاشتی به امروز فکر نمی کردی. می کردی؟ فکر کردن حالم رو بد می کنه. تو اشتباه می کنی. – احمق بی وجود… همه پیام های تو و سهیلا رو خوندم و به خاطر همین با گوشی اون عوضی باهات قرار گذاشتم. چی میگی؟ مامانت بهت یاد نداده به وسایل شخصی دیگران دست نزنی؟ گوشی یه وسیله شخصیه. – اگه دستت رو اره کنم بازم مزه می ریزی؟… آب می خوام. لعنتی دندونم رو شکستی. داره ازش خون میاد. – از اولش همین طوری بودی… احمق… بی احساس… بی معرفت… آرش بعد از گفتن این جمله به طرف میز توالت که یک اره برقی روی آن بود، رفت. اره را برداشت. نگاهی به امیر انداخت. دوباره به اره نگاه کرد… دسته را کشید. اره سرفه کرد؛ اما روشن نشد. دوباره دسته را کشید. اره روشن نشد. در میان سروصدای نیم بند سرفه های اره، لب های امیر تکان خورد. آرش برگشت و پرسید: تو چی زر زدی؟ – گفتم اول باید دکمه رو بزنی بعد دستگیره رو بکشی.
0 نظر