نویسنده : آناهیتا چشمهعلایی این کتاب ماجرای پزشکی را به تصویر می کشد که اکنون در آستانه پنجاه و یک سالگی قرار دارد، او تصمیم گرفته رمانی را به قلم خود خلق کند، رمانی که شخصیت اصلی آن دختری به نام فرناز است که هم چون خود او در زمینه پزشکی فعالیت می کند. او از آن چه در زندگی روزانه اش می گذرد و از سختی هایی که برای نوشتن با آن مواجه می شود می نویسد و در همین حین داستان فرناز را برای خواننده روایت می کند. دختری که در یاهو مسنجر به دنبال فردی مناسب برای گفتگو است و با مردی 13 سال بزرگ تر از خودش آشنا می شود… گزیده ای از کتاب : ما در طول هفته به یکدیگر تلفن نمی کردیم، مگر برای تعیین برنامه آخر هفته، هر هفته، پنجشنبه یا جمعه، دو سه ساعتی با هم گردش می کردیم و گپ می زدیم. من به زندگی او کاری نداشتم. او هم به زندگی من کاری نداشت. روزها و هفته ها به آرامی می گذشت. من خوش بودم. یک جور خوشی ملایم؛ مثل وقتی که نسیمی خوش پوستت را نوازش می کند. شادی عمیق، ولی بی هیاهو مثل وقتی که به آسمان آبی و بلند نگاه می کنی و تکه ای ابر سفید پنبه ای، آن بالاها می بینی. قلقلکی خوشایند در ته دل، مثل زمانی که در سیاهی اسمان، ماه نقره ای را می بینی. مرداد ماه از راه رسید. فرامز عازم قله دماوند شد و آن را فتح کرد. از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. -وقتی آن بالا رسیدم، هوا بوی تند گوگرد می داد. شانس آوردم که باد می وزید و مقدار زیادی از گوگرد را پخش کرده بود، وگرنه نمی توانستم حتی یک دقیقه آن بالا دوام بیاورم. میزان اکسیژن هوا کم بود و نفسم داشت بند می آمد. آن قدر فرصت کردم که به قله دماوند بگویم: یک بار شکستم دادی، ولی قول داده بودم دوباره به سراغت بیایم. حالا اینجا هستم ای دیو سپید پای در بند! دیدی از پس تو برآمدم؟ دستم را زیر چانه ام گذاشته بودم و با لذت او را تماشا می کردم. آن قدر شاعرانه تعریف می کرد که دلم می خواست ساعت ها بگوید و بگوید. روزهای پس از فتح دماوند، پر حرف شده بود و پرانرژی. او قولی به خودش داده و شرطی با خودش گذاشته بود. او توانسته بود به قولش وفا کند و برنده شرط شود. این موضوع او را سرشار از انرژی و زندگی می کرد. چشم هایش مثل چشم های پسربچه ها برق می زد. یاد روزهای اول آشنایی مان افتادم، چشم های غمگین و خیس، پوست صورت خاکستری و شانه دردناک و بی حرکت. انگار باری سنگین بر دوش داشت و شانه اش زیر وزن صلیبی سنگین، زخمی و ناسور بود. حالا نگاهش کن؛ فاتح قله دماوند که دست از وراجی و رجز خوانی بر نمی دارد.
0 نظر