نویسنده : ایرج صغیری آن روز غروب وقتی مادرم مرا صدا زد و گفت: «به خواهرت کمک کن.» فهمیدم که حتما پیشتر بادیه را به «سکینه» داده و گفته: «برو بزها رو بدوش.» من اطاعت کردم و دویدم و گوشهای گجی را گرفتم تا دوشیده شد. نوبت به قندو رسید، گوشهای نرم و آویزان قندو تازه لای انگشتانم آمده بود که صدای تک پارس ناگهانی کاپو بلند شد. این پارس او علامت ورود یک میهمان بود، نه هر میهمانی، این را من خوب میدانستم. وقتی به طرف او سر برگرداندم، دیدم بلند شد و گوشهایش را موازی هم برافراشت و با دقت وصفناپذیری به لکه سیاهرنگی که در نور خاکستری مغرب از زیر کنار ته سرایی تکان میخورد، چشم دوخت. چند قدم اسرارآمیز و با تردید برداشت و بعد ناگهان چند بار صدای کشیدهای که پارس نبود از خود درآورد و انگار شرمنده شده باشد، سربه زیر انداخت و دوباره سر جای خود نشست. این صدای کاپو همه را متوجه کسی کرد که از ته سرای عمارت، از لای کنارها به سوی ما میآمد...
0 نظر