(رمان تاریخی) نویسنده : جرجی زیدان ترجمه : محمدعلی شیرازی داستان درباره ی جهان، دختر زیبارو و دلربای مرزبان شهر فرغانه، است. او که در زیبایی و کمال یگانه ی عصر خود به شمار می رود با وجود داشتن خواستگارانی رده بالا دل به ضرغام، پسر یکی از کنیزهای مرزبان، می بندد. ضرغام که خود را در شان و منزلت جهان نمی بیند برای رسیدن به درجات بالا و در نتیجه به دست آوردن او تلاش می کند. در این میان با مرگ مرزبان و چشم طمع بستن جانشین پدر به جهان، دخترک ناپدید می شود و ضرغام برای پیدا کردن او دست به هر کاری می زند. گزیده ای از کتاب : همین که افشین از اتاق خارج شد، جهان سر بلند کرد و به تصویر پدرش که بر روی پرده کشیده و آویزان شده بود، نگاهی کرد و آه عمیقی از دل کشید و احساس ضعف و اندوه بی پایانی کرد و بی حال خود را بر روی نیمکتی افکند و پس از آن پیرامون خود را نگریست و خویش را مخاطب قرار داد و چنین گفت: «آه جهان، عروس فرغانه! خداوندا! در این چند روزه چه بر سر من آمده؟؟ پدرم مرد و با اجازه ای که دادم، محبوبم به سفر رفت، ولی خوب شد رفت و پی نبرد که این حکمران احمق و فرمانده مغرور، چه خیالات خامی در سر می پروراند. این مرد سالخورده نفهم، چشم طمع به جهان دوخته است، در حالی که جهان چون ستاره ثریا از او دور است. چرا به این شخص مغرور نگفتم که قلب من در گرو عشق ضرغام است؟ ولی اگر او را از این امر مطلع می ساختم، خطر بزرگی را متوجه محبوبم می کردم!..» وقتی جهان نام ضرغام را بر زبان آورد، قلبش فشرده شد و خودداری نتوانست و با صدای بلند بنای گریستن را گذارد و پس از آن که مدتی گریست و از شدت گریه اش کاسته شد. شنید که صدای پایی به اتاق وی نزدیک می شود، چیزی نگذشت که خیزران داخل شد و وقتی بانوی خود را گریان دید، به سوی او دوید و در آغوش گرفت و گفت: «خانم چرا گریه می کنید!! شما را چه می شود؟» جهان در حالی که چشمان خود را پاک می کرد، گفت: «دایه جان، از گریه من چگونه متعجب می شوی، در حالی که روز گذشته پدرم را از دست دادم و با فقدان او مبتلا به یک بدبختی دیگر شده ام.» خیزران دانست که مقصود جهان افشین است.
0 نظر