نویسنده : ماری آماتو ترجمه : مهناز ایلدرمی این کتاب داستان دو برادر بامزه و رومخی را در خود جای داده که عاشق شیطنت و هیجان اند. تعطیلات تابستانی به تازگی شروع شده و بچه ها خیلی خیلی خوشحال اند و قرار است به اکتشافی جدید دست بزنند. آن ها به خاطر تصمیمی که گرفته اند خیلی سرخوش اند؛ دخترخاله شان آملیا هم برای اولین بار می خواهد به خانه شان بیاید. حالا وقت مناسبی است که بچه ها سه تایی دست به کاری اعجاب برانگیز بزنند! کاری عجیب مثل پیدا کردن یک مومیایی… گزیده ای از کتاب : می خواستیم از پله ها بالا برویم که شنیدیم کسی از پله ها پایین می آید. قلب های مان تند تند می تپید. با عجله پشت سطل آشغال ها پنهان شدیم و منتظر ماندیم. من نمی دانم در آن لحظه، آملیا و ارویل داشتند به چه فکر می کردند، ولی ذهن من دائم داشت به سمت آن مومیایی با چشم های فرورفته منحرف می شد. ارویل هم باید به همان چیزها فکر می کرد، چون با چشم های بسته و یواشکی گفت: «اگه همون مومیایی گم شده س به من هم بگین. من نمی تونم ببینم.» در پلکان آهسته باز شد. آیا او عضوی از انجمن مرده های زنده بود و بوی گوشت گندیده می داد و می خواست به سمت ما، قربانی زامبی ها، بیاید و ما را به دنیای مرده ها ببرد؟ آملیا دوربینش را بالا گرفت. بوی عجیبی از لای در غژغژی به مشام مان رسید. بوی گوشت گندیده نبود. بیش تر شبیه… کرم بعد از اصلاح بود. گویات هایک وارد شد! چیزی نمانده بودکه از خنده نقش زمین شوم. با آرنج به آرویل زدم. او هم با باز کردن چشم هایش تقریبا نقش بر زمین شد. به عنوان یک قلدر، ظاهرش عجیب شده بود. اول از همه، او لباس خیلی قشنگی پوشیده بود، از آن مدل لباس های صاف و صوفی که تا بالا دکمه داشت. کدام عاقلی برای تعطیلات تابستانی، چنین لباسی می پوشد؟ دوم این که کفش راحتی جلوباز پوشیده بود و پاهایش خیلی تمیز بودند. بدتر از همه این ها، او طوری بو می داد که انگار شیشه ی کرم بعد از اصلاح بابایش را روی سرش خالی کرده بود. گولیات همه جا را نگاه کرد، بعد برگشت به طرف پلکان و رفت. ما تا زمانی که دیگر صدای پایش شنیده نشد، ساکت ماندیم. من اعلام کردم: «جاسوس، گولیات هایکه!» ارویل گفت: «و یه چیزیش شده، رفتارش مثه همیشه نبود. اون حتی شبیه خودش هم نبود.»
0 نظر