نویسنده : ماری آماتو ترجمه : مهناز ایلدرمی این کتاب داستان دو برادر کله پوک و بامزه را در خود جای داده که کلک های رو مخی زیادی بلدند، آن ها که دوست دارند هر روز از زندگی شان را هیجان انگیز سپری کنند تصمیم گرفته اند به عنوان اولین ماموریت هیجان انگیزشان یک سارق بانک را دستگیر کنند اما برای اینکه بتوانند مادرشان را برای این که آن ها را به بانک ببرد متقاعد کنند باید پول داشته باشند؛ وقتی پای پول درآوردن وسط می آید فکر بکری به سر آن ها می زند، برادران واویلا می توانند یک کلاس آموزشی تو مدرسه راه بیندازند که درس هایی برای رو مخ بودن را در آن آموزش دهند و چون در این کار حسابی مهارت دارند پول زیادی نصیب شان خواهد شد. گزیده ای از کتاب : گفتم: «صبر کن!» احساس کردم دارد نصیحتی به من الهام می شود. نصیحت ها به طور طبیعی به من الهام می شوند، چون من به عنوان یک سال پنجمی، خیلی باهوش هستم. ارویل نشست و مودبانه به من گوش کرد. گلویم را صاف کردم. گفتم: «زندگی مثه یک بسته ی پستی می مونه. تو نمی تونی روی چیزی که از یه شکاف با هیجان بیرون اومده، حساب کنی!» ارویل گفت: «این یکی خیلی خوب بود ویلبر!» بعد عقب پرید و پرسید: «حالا چی کار کنیم؟» -«اولین قانون برادران رایت: کاری کن که هر روز اتفاق هیجان انگیزی برات بیفته.» – «چه طوره برای خودمون یه نامه بنویسیم؟» من گفتم: «خیلی هم ضایع نیست! ولی سورپرایز تلقی نمی شه. اگه واقعا دنبال یه چیز هیجان انگیز هستی باید باهاش غافل گیر بشی.» فکر کردن برای مان سخت شده بود. چون مامان مان خیلی سروصدا می کرد. او به پرحرفی عادت داشت. ما حتی قصد نداشتیم ازش سوال کنیم که آقای هالی کیست، اما او به حرف زدن ادامه داد. «آقای هالی قبل از ما صاحب این خونه بود.» خندید. «وقتی ما این جا رو خریدیم شبیه موزه بود، خیلی چیزها از در و دیوار و سقف آویزون بودن. اون یه سنجاب پیر دیوونه بود.» وقتی مامان داشت حرف می زد، چرخ دنده های مغز من شروع به چرخیدن کردند. یواشکی گفتم: «ارویل، اگه آقای هالی یه گنج تو یه جای این خونه مخفی کرده باشه چی؟» چشم های ارویل باز شد: «مثه یه کیسه پر از آب نبات؟» -«من داشتم به بیش تر از اون فکر می کردم، مثه طلا و جواهر.» -«اگه پیداش کردیم چی؟» آرام گفتم: «این همون کاریه که ما امروز قراره انجام بدیم! قراره گنج مخفی رو پیدا کنیم!» ارویل بالا پرید و گفت: «جانمی جان!» بعد نشست و پرسید: «ولی اگه ما می دونیم که می خواییم یه گنج مخفی رو پیدا کنیم، چه طوری غافل گیری بشیم؟» برای یک لحظه ارویل قانعم کرد. بعد چیزی بهم الهام شد: «وقتی ندونیم که گنج کجا مخفی شده، غافل گیر کننده است.» ارویل گفت: «آهان! بیا شروع کنیم!»
0 نظر