نویسنده : شنون هیل ترجمه : نسرین وکیلی ،پارسا مهینپور رمانی برای نوجوانان که با دربرداشتن داستان های هیجان انگیز و پرماجرا توجه خواننده را به خود جذب می کند. جلد اول “دختران کوهستان”: داستان درباره میری دختر کوهستان است، این طور که به نظر می آید شاهزاده قرار است از بین دختران روستای آن ها کسی را به همسری برگزیند. حالا همه به جنب و جوش افتاده اند تا در آکادمی مخصوص شاهزاده خانم ها شرکت کنند و شانس خودشان را محک بزنند اما آن چه پیش روی آن ها قرار دارد شرایط سخت و چیزهای ناخوشایندی است که باید با آن کنار بیایند. جلد دوم “قصر سنگی”: میری که دانش آموخته ی آکادمی شاهزاده خانم هاست حالا بین ماندن در روستا یا رفتن به پایتخت دچار تردید شده، او از نامه کاتار که درباره خطرهایی صحبت کرده بود ترسیده است و نگران است که مبادا در این یک سال موانعی پیش بیاید که دیگر هرگز به روستا بازنگردد. میری باید دست به انتخاب های گوناگونی بزند و درباره عشق، دوستی، خانواده و آینده ای که پیش رو دارد بهترین تصمیم را بگیرد. جلد سوم “خواهران فراموش شده”: شاه آسلند که به بستن پیمان اتحادی قوی تر با استورا نیاز دارد، راهی نمی بیند جز ازدواج یکی از دخترعموهایش با پادشاه استورا. او برای جامه ی عمل پوشاندن به خواسته اش، میری را موظف به تعلیم و تربیت اشرافی این سه دختر در مردابی در دوردست می کند. میری که تا همین چندلحظه ی پیش آماده ی ترک قصر برای دیدار با خانواده ی خود و اعلام نامزدی اش با پیدر بود، پس از شنیدن این دستور بسیار عصبانی و مضطرب می شود. گزیده ای از کتاب : چشم میری می سوخت. مدت ها پلک نزده بود. حتی نمی خواست یک لحظه هم از دیدن پیدر محروم شود. پیدر پیش او بود. فلیسا که دستش را زیر چانه اش زده بود، با لبخند گفت: «شما دو تا همدیگه رو دوست دارین؟» میری سرخ شد و یک قدم به عقب رفت. – من می تونم این رو حس کنم. خیلی هم قوی صحبت می کنید. شنیدن حرفای شما مثل شنیدن قصه هاییه که می گفتی. میری گفت: «فلیسا!» – مثل اون داستانی که پسره از دختره خوشش می آد و دختره خبر نداره. – فلیسا! – … چون اون به شدت مشغول تحصیل در یه آکادمی بوده. تا اینکه پسره یه شاهین سنگی براش می تراشه. اونا با هم قدم زنان می رن و پسره دست دختره رو می گیره، اوه، من عاشق این داستانم. پیدر یکی از ابروهایش را بالا برد. میری چنان صورتش داغ شده بود که احساس می کرد سرخ شده است. نگاه تندی به پیدر انداخت تا هشدار دهد که او را لو ندهد. چند لحظه کاملا فراموش کرده بود که تنها نیستند. و بعد دید که سه خواهر با دهان باز آن دو را نگاه می کنند.
0 نظر