صفحه اصلی دسته بندی 0 سبد ورود/ثبت نام

سرشک (شمیز،وزیری،امید فردا)

کد شناسه :89053
  • عنوان کالا :
    سرشک (شمیز،وزیری،امید فردا)
  • شابک :
    9786226258807
  • ناشر :
  • مولف :
  • نوبت چاپ :
    1
  • سال چاپ :
    1399
  • قطع :
    وزیری
  • نوع جلد :
    شمیز
  • تعداد کل صفحات :
    188
  • وزن :
    290
  • قيمت :
    500,000 ریال
موجود نیست

نویسنده : محمد حجازی کتاب حاضر روایتگر داستانی است با شخصیت های آمریکایی که در آمریکا روایت می شود. سرشک از عشق و شهوتی بیش از حد حکایت دارد و در آن همه چیز از پشت دوربینی درشت نما به تصویر کشیده می شود. به ادعای نویسنده این داستان برخاسته از واقعیت است هر چند شبیه به شخصیت های آن را به سختی می توان در دنیای حقیقی یافت. ویلیام که جوانی زیبا و زیبا پسند است، در پی یافتن همسری زیبارو و نیک دل، دل در گرو لیدای خوش چهره می بندد، و این آغازی است برای درد و رنجی که آن دو را به دل خود فرو می برد. گزیده ای از کتاب : گفتم از این جهت حرف نمی زنم که امیدوارم روزی این خارها که گل وجود تو را زبر و خشن کرده، بدست من چیده شود. خنده تلخی کرد و گفت چه خوب بود روزی تو از این خواب و خیال بیرون می آمدی و زندگی را روشن می دیدی و می فهمیدی که زن را با چه می شود راضی و خشنود کرد. من اقرار می کنم که شیفته وجاهت توام اما خوشبختانه در این دلباختگی عقلم را بکلی از دست نداده ام و میدانم که با وجاهت تنها نمی شود مدتی خوش بود، خوشگلی زود عادی میشود، عشق و هوس غیر از زندگی است، تو آینده درخشان نداری زیرا فکرت همه بدنبال ساز و آواز و شعر و نقاشی و چیزهائی است مایه خوشی دیگران و بدبختی هنرمندان است. راست است که مهندسی می خوانی اما یقین بدان که با این طبع شاعری که تو داری، بجائی نخواهی رسید و ثروتی به دست نخواهی آورد. البته هانری خوشگل نیست ولی خوب درس می خواند و عاشق طب است، همه می گویند که یکی از پزشکان بزرگ خواهد شد. عقل من زشتی او را به خوشگلی تو ترجیح می دهد. مثل اینکه مخوفترین حقیقت را شنیده باشم، گیج و لغزان بودم و به نصیحت و تسلی مادران تکیه می دادم که نیفتم. هر دو ساکت و متفکر بودیم تا آنکه صدای گریه الیس به خودم آورد. دستش را گرفتم و گفتم بگو عزیزم، چرا گریه می کنی؟ گفت نمی دانم چه کنم، در میان عقل و دل آویزانم و می ترسم عاقبت به پرتگاه اشتباه بیفتم. نمی دانم خوشگلی را بیشتر دوست دارم یا ثروت و تجمل را. گفتم تو خود ترا به من بسپار و خوشبختی را از من بخواه، قول می دهم که تو را از هر جهت خوش و راضی کنم. فکری کرد و گفت باور ندارم…

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر