صفحه اصلی دسته بندی 0 سبد ورود/ثبت نام

کوچه های بی سایه (شمیز،رقعی،شادان)

کد شناسه :88820
  • عنوان کالا :
    کوچه های بی سایه (شمیز،رقعی،شادان)
  • شابک :
    9786007368770
  • ناشر :
  • مولف :
  • نوبت چاپ :
    1
  • سال چاپ :
    1398
  • قطع :
    رقعی
  • نوع جلد :
    شمیز
  • تعداد کل صفحات :
    565
  • وزن :
    524
  • قيمت :
    2,850,000 ریال
موجود نیست

نویسنده : فاطمه صفار این کتاب به قلم نویسنده ای تازه کار اما موفق در خلق قصه ها و چیدن آن ها به شکلی جذاب نگارش شده است و از انسان هایی حکایت دارد که جایی از زندگی شان تصمیم می گیرند از حسرت گذشته دست بکشند و آینده ای جدید را برای خود رقم بزنند، آینده ای که وقوع یک حادثه، حضور یک فرد و یا روی آوردن اقبال باعث تغییرش می شود و نیکو می گردد. ماجرای کتاب از کوچه پس کوچه های محله ای آغاز می شود که گویا رنج و بدبختی همسفره همیشگی مردمانش است، جایی که در آن زنان و دختران پای بساط قمار معامله می شوند و روزگارشان با دودی که همسران و پدرانشان به آسمان می فرستند سیاه می شود. نجمه هنوز تحصیل را به پایان نرسانده که قربانی یکی از این معاملات شده، او پای قمار ناپدری اش به جوانی لات و بی سر و پا فروخته شده، کسی که نجمه اجازه نخواهد داد از وجودش لذتی عاید او شود… گزیده ای از کتاب : تازه به خانه رسیده بود، خود را خسته روی مبل انداخت، سرش را به پشتی مبل تکیه داد و نگاه به سقف دوخت. باز هم امروز یک قتل دیگر. جنازه تکه شده مقتول را از جلوی دیدگانش کنار زد و نگاهش را به طاقچه اتاق و عکس پدر دوخت. چهره پر صلابت پدر با کت و شلواری تیره و کراواتی دودی رنگ، به قیافه خسته او دهن کجی می نمود. پدرش همیشه شیک بود حتی در خانه. مردانی را که در غیر از تختشان لباس راحتی می پوشیدند به سخره می گرفت. به چشمان پر جذبه و اخم های همیشگی پدر که هیچ گاه به یاد نداشت از ابروانش دور شده باشد نگاه کرد. روزی را به خاطر آورد که خبر استخدامش در نیروی انتظامی را به او داد. آن موقع اخم پدر تا نهایت در هم رفته و با صدای پرصلابت و جذبه اش به او گفته بود. -حالا که چی؟ بری گند و گوه مردم رو از تو خیابونا جمع کنی؟ بهت گفتم بشین درس بخون. آجانی هم شد شغل؟ آن روز از هر راهی رفت تا پدر را راضی نماید فایده ای نداشت. حق هم داشت جمشید دلکام، بزرگ زاده اصیل که جد اندر جدشان ملکدار بودند و صدها رعیت زیر دستشان کار می کردند، پسرش برود زیر دست دیگران و نگهبانی خانه و خیابان مردم را بدهد؟ به قولش بشود یک آجان که نان بخور نمیری سر ماه به او بدهند و مثل چی از او کار بکشند؟ آن روز احترامش را نگه داشت که لقب پر طمطراق تری به او نداده بود. حالا جای پدر خالی تا ببیند این شاژده که او را آجان خطاب می کرد در حل پروند زندگی اش ناکام مانده و نمی تواند سرنخ گم شده زندگی اش را بیابد. سرنخی که از همان روز رفتن پدر گم شد و او در هزار توی زندگی اش راه های زیادی را برای یافتنش آزموده بود. نگاه از چهره پدر گرفت. بلند شد، کتش را برداشت و به سمت اتاقش رفت که صدای گوشی همراهش وزوز کنان از جیبش شنیده شد. دست به جیب برد و نگاهش به شماره ناآشنا افتاد.

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر