نویسنده : استفانی لند ترجمه : فاطمه قربانپور سرگذشتنامه ای تامل برانگیز و آموزنده که دوران سخت و پرچالش مادریِ نویسنده را به تصویر می کشد. اینکه او چگونه برای تامین امنیت دخترش میا، با کمک های ناچیز دولت و شغل خدمتکاری سر کرد و تنها به خاطر عشق بی نهایتش به میا سر پا ماند. کتابی پیرامون تبعیض طبقاتی، سرخوردگی، تنهایی و عدم امنیت یک مادر و کراهت فقر. گزیده ای از کتاب : مردهایی را ترجیح می دادم که از من دور باشند تا خطر اینکه به آنها وابسته شوم وجود نداشته باشد. نه من می توانستم سفر کنم و به دیدنشان بروم نه آنها می توانستند بیایند و پیش من بمانند، چون میا فقط زمان های کوتاهی پیش پدرش بود. به هر حال همه ی اینها زحمت زیادی داشت. واقعا نیاز داشتم بخندم و آدمی را که بودم به یاد بیاورم، قبل از اینکه مادر شدن و فقر تمام ابعاد شخصیتم را تسخیر کند. آدمی که تمام و کمال گمش کرده بودم، کسی که آن قدر آزاد بود، می رفت و می آمد، دوستانش را می دید، سه جا کار می کرد تا پس انداز کند و سفر برود. باید می دانستم که آن آدم هنوز وجود دارد. اگر با خودم روراست بودم، اقرار می کردم که دنبال شریکی می گشتم یا در دلم امید داشتم کسی را پیدا کنم. نگرانی هایم، یا شاید جنبه ی منطقی و واقع بینم می دانست که شانس وقوع چنین اتفاقی بسیار ضعیف است.
0 نظر