نویسنده : نغمه نائینی این کتاب ماجرای دختری جوان به نام نفس را با لحنی گرم و صمیمی روایت می کند. او ساکن طبقه دوم خانه ای قدیمی است و با مادر و تنها برادرش نوید که گاهی اوقات به دلیل سخت گیری های بیش از حد، حالش را آشفته می کند روزگار می گذراند. همسایه ی آن ها خانواده ای ارمنی هستند که اکنون بعد از گذشت سال ها همجواری هم چون یک خانواده واحد شده اند. آرتین و آرمن دوستان صمیمی نوید هستند و نفس در کنار آن ها احساس آرامش می کند. در این میان آرتین توجهی ویژه به او دارد، توجهی که انگار چیزی بالاتر از دوستی است و این رفتارها و حمایت های دلگرم کننده از سوی آرتین قلب نفس را به تپش درمی آورد. اما با گذر زمان شرایط تغییر می کند و نفس در کنار کسی دیگر قرار می گیرد، در کنار مردی که آرتین نیست… گزیده ای از کتاب : پسر جوان، فنجان ها را روی میز گذاشت و رفت. -آرتین… می خوام با نفس ازدواج کنم. آرتین حس کرد نفسش را نمی تواند بیرون بدهد. سال ها کنار نفس بود و ذره ذره، بزرگ شدنش را زیر نظر داشت. سعی کرده بود حمایتش کند و مراقبش باشد. بدون این که نفس متوجه علاقه اش بشود. حتی حالا که نفس برای خودش خانم کامل و تمام عیاری شده بود و هم کارهایش و هم اخلاق و ظاهرش توجه همه را جلب می کرد، باز هم منتظر بود! هنوز نمی خواست نفس چیزی بداند، ولی با همه ی سختی ها و دردسرهایی که می دانست پیش رو دارد، نفس را برای خودش می دانست. حق خودش می دانست! چرا که هیچ کس آن همه انتظار نکشیده بود. آن همه سکوت نکرده بود آن همه نفس را نمی شناخت و دوست نداشت… حالا او که یک سال بود از راه رسیده بود، به همین راحتی می گفت “می خوام با نفس ازدواج کنم”؟! -نفس می خواد اول عاشق بشه، بعد ازدواج کنه… می دونم نوید هم اول یه کم غیرتی می شه. منم اوایل نگران بودم که کارم درسته یا نه؟ هر چی باشه، نوید این قدر بهم اعتماد داشته که به خونه شون رفت و آمد کنم. می ترسیدم فکر کنه در موردم اشتباه کرده، ولی هرچی فکر کردم، مطمئن تر شدم کارم اشتباه نیست… الان که دیگه پنجاه سال پیش نیست که خواستگاری از خواهر رفیقشون نهایت نامردی و نارفیقی باشه. مگه آدم چند بار فرصت زندگی داره؟ مگه آدم چند بار عاشق می شه؟ آرتین فقط تلاش می کرد آرام شود. آرام و خوددار. مثل همیشه!
0 نظر