صفحه اصلی دسته بندی 0 سبد ورود/ثبت نام

دوباره ستاره ها را دیدیم (شمیز،رقعی،مات)

کد شناسه :87650

نویسنده : جیسون گرین ترجمه : عاطفه ابراهیم‌نژاد رمانی که ماجرای یک آشفتگی، فقدان و از دست دادن بزرگ را به تصویر می کشد، غم و اندوهی که جان را فرامی گیرد اما در دل خود امید و التیام را به دنبال می آورد. جیسون و همسر او بزرگ ترین عشق زندگی خود را تنها در چشم به هم زدنی از دست می دهند و با مرگ کودکشان به دوره ای جانکاه از زندگی شان پای می گذارند که تنها با قدرت عشق، پذیرفتن، شجاعت و دگرگونی قابل پیمودن است و عبور از هر لحظه ی آن دنیایی دیگر را پیش روی انسان قرار می دهد. در این کتاب از داستان یک دگردیسی می خوانیم، از قطعیت مرگ و حضور زندگی، از اتفاقاتی که ممکن است هیچ گاه به وقوع نپیوندند و از واقعیت هایی که زندگی را تشکیل می دهند. گزیده ای از کتاب : از بعد از اتفاقی که برای گرتا افتاد، به پارک نرفته ام. پارک، جای ما بود؛ جای من و گرتا. هر درخت، هر برگ، هر سگی که می گذرد به ما تعلق داشت. حتی با پیله شوکی که دور خودم پیچیده ام، مطمئنم رفتن به آنجا دفاعم را ضعیف خواهد کرد و مرا در بر خواهد گرفت، همان طور که اولین بیرون رفتنم پس از مرگش، این کار را کرد. و سپس یک روز، وقتی که نور تابستان دارد شروع به تغییر می کند، با یک حس آشنا بیدار می شوم: «باید برم پارک بدوم.» این میل را در وجودم بالا و پایین می کنم و سعی می کنم بفهمم دیوانگی است یا نه؛ اما حسی متفاوت و تا حدی قوی تر دارم. شلوارک می پوشم، کفش کتانی به پا می کنم و تعدادی آهنگ محرک و تند، در گوشی ام آماده می کنم. بیرون می روم و تنها گرمای خورشید را حس می کنم. نبش خیابان به سمتی می پیچم که به مسیر پیاده روی در جنوب غربی پارک منتهی می شود. خیابان، پهن و آرام و سایه است. هیچ کس بیرون نیست، کسی که سری برایش تکان دهی، چشم در چشم شوی، نزدیکش بروی. وارد مسیر پیاده روی می شوم و از زمین های پر از بچه عبور می کنم، در حالی که تمام مسیر پیش رویم است. در سمت چپم، یک تیم فوتبال مدرسه راهنمایی، تمرین سرعت و استقامت می کنند، دیوانه وار به بالا می پرند و برای شنا رفتن، روی زمین می خوابند. در سمت راستم، دو پسر با تنبلی توپ بسکتبالی را بارها به نقطه بیرونی حلقه پرتاب می کنند… آنجا در ورودی پارک، قلبم می لرزد و احساس سرخوشی عجیب و غریبی می کنم. او را تشخیص می دهم. گرتا جایی در این نزدیکی هاست. انرژی او را حس می کنم که بازیگوشانه منتظر است. می گوید: «بابایی بیا من رو پیدا کن.» اشک هایم آزادانه روی صورتم سرریز می شوند. زمزمه می کنم: «صدات رو می شنوم دخترکم. بابایی داره می آد که بگیرتت.» شادمان وارد پارک می شوم و فورا او را پیدا می کنم…

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر