(داستانهای کوتاه شاهکار 19) نویسنده : آنتوان پاولوویچ چخوف ترجمه : تیمور قادری این کتاب گزیده ای از بهترین داستان های کوتاه را در خود جای داده، داستان هایی که در مجالی اندک و حجمی محدود واقعه ای خواندنی را به نمایش درمی آورند، شخصیت هایی را به مخاطب معرفی می کنند، ماجرایی را پیش می برند، پایانی را رقم می زنند و تصمیم گیری درباره نتیجه را بر عهده خواننده می گذارند. گزیده ای از کتاب : حالا خورشید غروب کرده بود و او هم ویلای اش را پیدا کرد و آن را شناخت. خدمتکار پیر به او گفت، که خانم در منزل نیست، اما به احتمال خیلی زیاد وی خیلی زود برخواهد گشت. ویلا در ظاهر چندان جذابیتی نداشت، با سقف هایی کوتاه و پوشیده شده با کاغذ نامه، با کف هایی نامرتب و پر از شکاف و درز؛ ویلایی که تنها شامل سه اتاق می شد. در یکی از آنها یک تخت قرار داشت؛ و اتاق دومی هم انباشته بود از کرباس و قلم مو و کاغذهای مومی و روغنی و همینطور پالتوهای مردانه و کلاههایی که روی صندلی ها و کنار پنجره افتاده بودند؛ و این در حالی بود که دیموف در اتاق سوم به سه مرد ناشناس برخورد؛ دو تن از آنها مو مشکی بودند و ریش داشتند؛ و سومی هم با صورتی کاملا تراشیده و بدنی چاق که ظاهرا یک هنرپیشه بود. یک سماور هم روی میز بود، که می جوشید. مرد هنرپیشه با صدایی بم، و در حالی که نامهربانانه به دیموف می نگریست، پرسید، “چه می خواهید؟” بعد هم ادامه داد: “اگر الگاایوانف را می خواهید، یک دقیقه صبر کنید؛ او خیلی زود خواهد آمد.” دیموف نشست و منتظر ماند. یکی از آن دو مرد مو مشکی، که با خواب آلودگی و با بی حوصلگی به دیموف می نگریست؛ برای خود فنجانی چای ریخت و از او پرسید: “شاید شما هم چای میل داشته باشید؟”
0 نظر