نویسنده : جک شابرت ترجمه : مونا توحیدی سام دنبالِ دوستهایش میدوید، اما حسِ بدی داشت. انگار چیزی به دلش چنگ میانداخت. از وقتی مأمورِ انتظامات شده بود، چیزهایی را حس میکرد که بقیهی دانشآموزها نمیتوانستند بفهمند. وقتی چیزی در دبستانِ ایری سر جایش نبود، میتوانست آن را حس کند. و درست در همین لحظه، به دلش افتاده بود اتفاقِ خیلی بدی در راه است
0 نظر