نویسنده : حامد رجبپور نخستین داستان از یک نویسنده حکایت دارد، نویسنده ای که خودش هم تردید دارد که آیا آن چه که می نویسد در جایی دیگر روی این کره خاکی به وقوع می پیوندد یا نه؛ اما یک شب بارانی و ملاقات با دختری زیر باران، یک روز که تصمیم می گیرد برای یافتن سوژه ای مناسب به درمانگاه برود و زنی که از او می خواهد شماره همراهش را داشته باشد تا با او درباره دختری به نام شیما صحبت کند شکش را به یقین مبدل می سازد که آن چه خلق می کند در جهان رخ می دهد؛ و حالا حامد مرگ شیما را رقم زده است… گزیده ای از کتاب : میدانی آدم ها وقتی عاشق هم می شوند یک حرارتی، یک اشتیاقی نمی دانم اسمش را چه بگذارم اما یک چیزی مثل رایحه یک عطر خوش بینشان منتشر می شود که نمی گذارد از هم بی خبر بمانند نمی گذارد بدون هم یا دور از هم عادی و شاد باشند. یعنی وقتی فاصله ای بینشان افتاد سریع دمغ و بی حوصله می شوند، مدام دلتنگ می شوند و یک شکلی با شرایط دوری و جدایی ناسازگارند. این وقت ها یکی باید سر برسد، یکی که برایش مهم نباشد تو مقصری یا خودش، بگوید ببخشید و بعد برای آرام شدنت هرکاری بکند که اگر اینطور نباشد، یعنی پای لجبازی و غرور و این ها میان باشد فقط عذاب است و لاغیر.
0 نظر