نویسنده : گابریل گارسیا مارکز ترجمه : فرزام حبیبیاصفهانی مجموعه ای از 11 داستان کوتاه و خواندنی که با اقتباس از خاطرات نویسنده، وضعیت و مشکلات مردم آمریکای لاتین را در اروپا و سایر نقاط جهان به تصویر می کشند. گزیده ای از کتاب : پنج شنبه شب که شد، رئیس جمهور از راه رسید. بالا آمدن از هشت طبقه نفسش را به شمارش انداخته بود. پالتوی تازه اش را پوشیده و کلاهی هندوانه ای شکل بر سر گذاشته بود. در حالی قدم به چهارچوب در گذاشت که شاخه گلی سرخ در دستش دیده می شد که آن را برای لازارا آورده بود. با دیدن رئیس جمهور، لازارا بی اختیار محو تماشای ظاهر اشرافی و مردانه اش شد. اما از اینها گذشته، او را همانی دید که انتظارش را داشت. مردی حریص و دروغین. او را مردی بی شرم یافت. زیرا با وجود اینکه لازارا پنجره ها را باز گذاشته بود، بوی میگو خانه را پر نکند، اولین کاری که رئیس جمهور کرد، این بود که نفس عمیقی کشید و با هیجانی ناگهانی، دستانش را گشود، چشمانش را بست و گفت: «آه! بوی اقیانوس!»
0 نظر