نویسنده : دیوید سالومونز ترجمه : ژاله نوینی داستان این کتاب درباره دو برادر به نام های لوک و زاک است، همه چیز از وقتی شروع می شود که لوک مجبور است به دستشویی برود و وقتی برمی گردد متوجه می شود زاک خیلی تغییر کرده است، انگار دارای قدرتی شگفت انگیز شده، قدرتی ماورایی که ممکن بود نصیب لوک بشود اگر در همان لحظه خاص توی دستشویی نبود…! گزیده ای از کتاب : زاک ادامه داد: «به خاطر این برق نور زرد بود، یا نه باید سبز بوده باشه، در سرتاسر بدنم یه انرژی خاصی احساس کردم. انگار تمام ذرات بدنم تو آتیش بود. وقتی که بالاخره تموم شد، زوربون به من تعظیم کرد و گفت انجام شد. ازش پرسیدم چی انجام شد؟ چه قدرت هایی به من داده؟ ماموریتم چیه؟ اون گفت من نباید چیزی بگم. چون اگه بگم این خطر به وجود میاد که در کاری که قراره تو انجام بدی دخالت کرده باشم و همون طور که هرکسی که این نوع موقعیت ها رو می شناسه خواهد گفت کار بسیار بدیه. همه چیز روشن خواهد شد. به وقت خودش. سپس به من لبخند اسرارآمیزی زد و رفت. اما قبل از آنکه در سفینه اش بسته شود گفت چیزی وجود دارد که می توانم به تو بگویم. در نگاهش ترسی ظاهر شد و گفت نمسیس در راهه.»
0 نظر