نویسنده : نرگس نظیف رمان حاضر دربارۀ زنی است دلتنگ و تنها که همسرش درست در هنگامی که زندگی شان به سردی گراییده، به مسافرت رفته و مشخص نیست باز می گردد یا خیر. او در نبود همسرش به کاوش در زندگی اش می پردازد و جنبه های پنهانی از آن را می یابد. گزیده ای از کتاب : از فرودگاه بدم می آید. از صدای چرخ های چمدان که روی سنگ های کف فرودگاه کشیده می شود، دلم می گیرد. از چهره های مضطربی که می ترسند جا بمانند یا مدارک شان گم شود یا ناقص باشد. از آدم هایی که فکر می کنند باید بهترین لباس های شان را در فرودگاه بپوشند. از زن هایی که برای نشان دادن استقلال، چمدان های شان را در سالن ها به سختی به دنبال خودشان می کشند. از خداحافظی ها، دست تکان دادن ها، بغض های فروخورده و چشم های خیس. حتی از استقبال هم خوشم نمی آید. مدام حسی پنهان وجودت را چنگ می زند که مبادا مسافرت نیاید. همه ی این ها را آقای… می داند. برای همین، روز رفتنش به فرودگاه نرفتم. اما حالا فکر می کنم کاش رفته بودم. آن وقت شاید می فهمیدم سیلا از ایران همراه شان بوده یا در استانبول به آن ها پیوسته. نمی دانم چرا این دختر مثل برچسبی که به جایی چسبانده ای و مدام جلوی چشمت است، چسبیده به ذهنم و پاک نمی شود. به نظرم اسمش هم ساختگی است. نمی دانم از کی به آقای… بی اعتماد شده ام. آدم تا در موقعیت چیزی قرار نگیرد درک درستی از آن ندارد. حالا مدام فکر می کنم از شروع رابطه مان به آقای … اعتماد داشته ام؟ هرچه بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم. گذشته مثل برف آب شده و فقط نشانه هایی از آن روی شاخه های درخت ها یا لبه ی پشت بام جا مانده است.
0 نظر