نویسنده : دیوید اکانل ترجمه : ندا شادنظر آرچی مکباج که به تازگی وارث خان عمو آرچیبلد و صاحب عمارت هانیستون، کارخانه شکلات سازی و قنادی های مشهور مکباج شده است، باید برای اثبات لیاقت خود در آزمونی که خان عمو ترتیب دیده، شرکت کند. او باید شش گنج کوچک و یک گنج بزرگ را به کمک سرنخ هایی عجیب پیدا کند. شهر اسرارآمیز و جادویی داندودل، اتفاق های غیرمنتظره ای را در این راه برایش رقم خواهد زد. گزیده ای از کتاب : بوم! گونی بزرگی در چند سانتیمتری پای آرچی روی زمین افتاد و چنان راهرو را لرزاند که آرچی تعادلش را از دست داد و عقب عقب رفت. گونی باز شد و شربت به نشانه هشدار خِرخِر کرد و خرناس کشید. ابری سفید از خاک قند هوا رفت و سر تا پایشان را سفید کرد. وقتی آرچی در هوای پر از دانه های ریز شکر نفس کشید، به سرفه افتاد. چه اتفاقی افتاده بود؟ به تاریکی بالای سرش نگاه کرد و دو صورت را دید که از سقف بالای سرشان به آنها نگاه می کردند. صورت ها نخودی خندیدند و غیب شدند. دوقلوهای پودینگهام پای بودند! آیا عمدا گونی خاک قند را روی سر آنها انداخته بودند؟
0 نظر