نویسنده : امیلی الگار ترجمه : بهاره پژومند این کتاب روایتگر داستانی است از سه شخصیت متفاوت که با مهارت تمام گردهم آمده اند: آلیس زن پرستاری که مشکلات خود را در زندگی اش دارد و به تازگی پذیرفته است که هرگز فرزندی نخواهد داشت، او با فرانک رابطه خوبی دارد، بیماری که زندگی نباتی دارد و در حقیقت گوش شنوایی است برایش. فرانک هم از زاویه دید خود دنیای پیرامونش را به تصویر می کشد و از احساساتی که در وجودش شعله ورند و توانایی بروزشان را ندارد می گوید و در بخشی دیگر ماجرای کیسی از دید سوم شخص روایت می شود، از شبی که مهم ترین اتفاق زندگی اش در حال وقوع است و او را به جک گره می زند. اگر او را می شناختی با ماجرایی غافلگیر کننده و بهت آفرین خواننده را به دنیایی از حقیقت و دروغ فرا می خواند و پیوندی ژرف میان شخصیت هایش شکل می دهد. این رمان در میان هم ردیفانش حرفی برای گفتن دارد. گزیده ای از کتاب : بیش تر روزم را به خیره شدن به پایین تخت او می گذرانم، از خود می پرسم که او در کمای خود کجاست، آیا در ضمیر نیمه هوشیار خود سفر می کند، آیا مرده ها به ملاقات او هم مثل من آمده اند؟ بیش تر ملاقات های من در هواپیما اتفاق افتاد. قرار بود اولین پروازم باشد، من دوباره بیست و چند ساله ام، باید به آمریکا بروم تا زندگی جدیدم را آغاز کنم. در رویا، صندلی کناری ام همیشه خالی است. من از ترس بی قرارم و نمی توانم بی حرکت بنشینم، آموزش های اضطراری لمینیت شده را که در دست دارم روی ران تب دارم که لرزشش قطع نمی شود می زنم. مهمانداران خندان و زیبای هواپیما- که در یونیفرم هایشان مثل عروسک های پلاستیکی بسته بندی شده اند، با موهای براق و لب های سرخ- هم نمی توانند حواسم را پرت کنند.
0 نظر