نویسنده : زید شهید ترجمه : ایلیا آلخمیس بعد از اینکه کبوتر وارد خانه شد و در را پشت سرش بست به سمت اتاقش رفت . چادرش را بر تخت چوبی اش انداخت و شالش را که اجباری برای پوشیدنش نداشت جز مسائل عرفی و شرعی بعضی احزاب از روی سرش برداشت . سپس کمربند پیراهن تنگش را باز کرد و احساس راحتی کرد . به سوی آینه رفت . گیره ی موهایش را در آورد ، در گوشه ی میز توالت گذاشت و موهایش را روی کتف هایش رها کرد . از پشت جلد کتاب
0 نظر