نویسنده : استفان پاستیس ترجمه : زهرا اشرفی داستانی خواندنی، پرکشش و بامزه درباره معروف ترین کاراگاه دنیا، تیمی شاسکول، که مجبور است تعطیلاتش را برای کمک به جا به جایی دیو یعنی مرد مورد علاقه مادرش بگذراند و به دنبال جنایتکاری بگردد که پول خیریه را دزدیده و جز چند سنت چیزی باقی نگذاشته است. مدیر و موسس بزرگ ترین آژانس کارآگاهی شهر، استان یا شاید کشور یعنی همان تیمی با زبان ساده و طنزآمیز خودش ماجراها و اتفاقاتی را که برایش رخ می دهد تعریف می کند. گزیده ای از کتاب : «تو را به خدا مامان! یادتان نمی آید آخرین باری که تنهایش گذاشتیم چی شد؟ به پرو فرار کرد.» «باشد تیمی. تو مواظب مالی باش. ولی یک وقتی هم امروز وسط این جنگولک بازی ها برای من پیدا کن.» «من اهل جنگولک بازی نیستم مادر.» «این اصطلاح است، تیمی. یعنی امروز برای من هم وقت بگذار. امیدوار بودم باهات حرف بزنم.» صدای زنگ تلفن داخل اتاق هتل را می شنوم. می دوم بروم آن را جواب بدهم، و در همین حال، فریاد زنان جواب مادر را می دهم. «ببخشید مادر. برنامه ی جنگولک بازی پر شد و جا ندارد!»
0 نظر