نویسنده : مریم صناعی داستان زنی به نام سحر که به خاطر شرایط سخت شغلی خود و در پی آن بی توجهی به خانواده اش از جانب همسرش، مرتضی، رانده می شود. سحر که علاقه ی شدیدی به او دارد، همه ی تلاشش را برای بازگشت به خانه و بودن در کنار همسر و دخترش می کند، اما نهایتا به خاطر بدقولی خود و همراهی ناخواسته با همکارش، فرهاد، با خشم شدید مرتضی روبه رو می شود. گزیده ای از کتاب : دوتایی داشتیم دعا می خوندیم و تو گریه می کردی، من هم از گریه تو اشک هام می اومد که یه خانمه اومد کنارت نشست بهت یه چیزی داد. نمی دونم چی بود شبیه گردنبند شاید هم تسبیح بود که تو چادرت رو کشیدی جلو گریه ات بیشتر شد، این قدر با سوز گریه می کردی که همه خانوم های اونجا هم اشک می ریختن. یهو یکی که بچه نوزاد بغلش بود از بین جمعیت بلند شد و به طرفمون اومد، بچه رو گذاشت تو بغل من تا تو رو آروم کنه. نفهمیدم بهت چی گفت که تو دیگه ساکت شدی، اون خانم هم بلند شد بره که صداش کردم و گفتم «خانم بچه تون» گفت «نمی خوامش، مال تو» گفتم «مگه عروسکه؟ بیا بچه ات رو ببر» همون خانمه که بهت اون چیز رو داده بود اومد کنارش ایستاد گفت ما به شما «تریفا» دادیم و بعدش رفتن. حالا تو خواب ب این فکر می کردم که به سهیل بگم بچه رو از کجا آوردم؟
0 نظر