نویسنده : ابوتراب خسروی راوی داستان که برای تحصیل پزشکی و خدمت به فرقه اش، مفتاحیه، به لاهور رفته، پس از گذراندن مقدمات طب، ترک تحصیل کرده و به فرقه ی مخالف می پیوند. او به پیشنهاد عمویش به شهرش، رونیز، برمی گردد و علت پیوستن خود را به فرقه ی قشریه، شناخت دشمن ذکر می کند. وی بعد از انجام امر تسعیر به عنوان مباشر دارالمفتاح انتخاب شده و موظف به نگارش تاریخ فرقه می شود. گزیده ای از کتاب : حالا که فقط یک دست تنها برایتان باقی مانده، چرا حتی اگر صدای سازی هم که نباشد؛ آن ها را به رقص درنمی آورید. یا آنکه اگر حتی یک پای تنها برایتان باقی مانده است، چرا بر زمین نمی کوبید تا همه ی جسمتان به رقص درآید. یا آنکه حتی اگر هیچ پایی در مجموعه ی جسمتان باقی نمانده است، چرا فقط وظیفه ی حمل جسمتان را به دست ها می دهید، چرا وظیفه ی پای کوبی پاهای غایبتان را به دست ها نمی دهید تا الباقی جسمتان در رقص به گردش درآید. برایشان گفتم اصلا مهم نیست جسمتان در غیاب دست ها و پاها باشد، باید رقصید اگر شده با تکان سر یا ابروها. به اعضای تنتان مجال دهید که رها شوند از قید رنج های شما.
0 نظر