نویسنده : محمدقربان جوشعار قصه ی این کتاب قصه قدرت است و ظلم، قصه ی قوانین متجاوزانه ای که تنها به واسطه قدرت تمام مردم را زیر سلطه ی بی رحمانه خود در می آورند و دختران نگون بخت و پسران بی نوا را قربانی هوس و شهوت خان می کنند. مهره کبود، مهره شانس است، مهره ای که اگر به دست دختری بیفتد او را می رهاند از قانون بی رحم و از چنگال خان، از شبی که تنش را به اسارت ببرند… گزیده ای از کتاب : قصه ها آغاز شد. کسی می گفت این صدای مراد است. یکی می گفت روح مراد سرگردان شده و این آواز تا ریشه ی خان را نخشکاند می خواند. دیگری می گفت این صدا صدای بخت و اقبال است که به آبادی افتاده. زنی هم دستارش را محکم کرد و زبانش را گاز گرفت و گفت: بلا به دور! جهنم است این صدا و آمده تا جان آبادی را بگیرد. خدایار صدا را باور نمی کرد و می گفت این صدا توی خیال ماست، حقیقی نیست واقعی نیست اما همه به او می خندیدند. پیرزنی که فرزانه تر از دیگران بود می گفت: این صدای همان مردی است که سالی یک بار توی پاییز می آید و می خواند. قصه ها گاهی واقعی هستند و گاهی افسانه اند. گاهی باور کردنی اند و گاهی هم نه اما قصه ی امشب را باور کنید چون صدای آواز، شب چهارم هم خواب از چشمان آبادی دزدید و عجبا که این خواندن ها، هر شب شنیدنی تر از قبل بود و غمگین تر و دل نشین تر…
0 نظر