نویسنده : نازلی گلچهره حسینی داستانی متشنج و آشفته درباره ی زنان تنهایی که در دنیای بی رحم زنانگی خود سرگردانند. دختری که ناغافل مادر می شود و پسرش را به تنهایی بزرگ می کند. گزیده ای از کتاب : فقط دو بار موقع گرفتن بشقاب انگشت سعید به دستم خورده که صورتش گل انداخته و لبخند زده و فقط یک شب را آنجا نمی خوابد و وقتی برق اتاقم را خاموش می کند، صدای ماشینش را میشنوم که می رود و سرصبح با چشمان سرخ بر میگردد و دوش می گیرد و زیر دوش هم ترانه میخواند. با وجود پیغام های هرروزه ام از نیما خبری نیست. دو روز اول دلشوره اش را دارم ولی بعد عادت می کنم. نوشین هم هرروز کلی پرس و جوی پیامکی می کند و من جواب های سربالا میدهم. یک هفته خیلی زود تمام می شود و عصر جمعه که از خواب بیدار می شوم، لباسهای خودم را میپوشم. سعید از ظهر که دم و دستگاه آش را جمع کرده ام، توی لک است.
0 نظر