نویسنده : توماس هریس ترجمه : اصغر اندرودی این کتاب خاستگاه هانیبال را که خواننده پیش از این در سکوت بره ها و اژدهای سرخ با او آشنا شده است نمایان می سازد، مخاطب در ظهور هانیبال ریشه شکل گیری روحیات و جنایات دکتر لکتر را در دوران کودکی و نوجوانی او می یابد و آن چه که او را به چنین شخصیت مرموز، متشخص، پر قدرت و در عین حال خونخواری مبدل کرده است کشف می کند. گزیده ای از کتاب : چشم آبی لبخند زد، چهره گیج در ذهن هانیبال سوخت. و سپس بوی دود چوب در کلبه، دود سطحی در اتاق سرد، نفس بدبوی مردانی که دور او جمع شده اند و میشا در آتشدان. آنان این ها را سپس به سوی انباری بردند. تکه هایی از لباس بچه ها در انباری، در نظر او لک دار و عجیب. او نمی توانست صدای حرف زدن مردان را بشنود، نتوانست بشنود همدیگر را چه می نامیدند، اما سپس صدای از شکل افتاده مرد کاسه ای که می گفت «دختره رو بگیر، اون به هر حال می میره. اون مدتی طولانی تر تازززززه می مونه.» جنگیدن و گاز گرفتن و اکنون آمدن چیزی که او تاب دیدنش را نداشت، میشا آویزان از بازوانش، پاهایش با فاصله از برف خونالود، می چرخید، به پشت سر، به او می نگرد. صدای میشا «آنیبا!»…
0 نظر