صفحه اصلی دسته بندی 0 سبد ورود/ثبت نام

ظهور هانیبال (خاستگاه شرارت دکتر لکتر آشکار می شود...)،(شمیز،رقعی،دایره)

کد شناسه :70772
  • عنوان کالا :
    ظهور هانیبال (خاستگاه شرارت دکتر لکتر آشکار می شود...)،(شمیز،رقعی،دایره)
  • شابک :
    9786005722499
  • ناشر :
  • مولف :
  • مترجم :
  • نوبت چاپ :
    2
  • سال چاپ :
    1401
  • قطع :
    رقعی
  • نوع جلد :
    شمیز
  • تعداد کل صفحات :
    364
  • وزن :
    411
  • درباره کتاب :
    پیش از کتاب‌های «اژدهای سرخ» و «سکوت بره‌ها» به نقل از واشینگتن پست: «هریس در ژرفای داستان لکتر کندوکاو می‌کند ... ظهور هانیبال، به ظن قوی، بهترین رمان اوست.» توماس هریس به ما نشان می‌دهد چگونه هانیبال لکتر ترسناک‌ترین مرد دنیا می‌شود... در جبهه‌ی شرق همه‌ی اجزای شکل‌گیری هیولایی وجود دارد، این یتیم باهوش اهریمنانی دارد که در حافظه‌اش کمین کرده‌اند، با تکه‌های گذشته‌ی هولناک او، در وجودش حفره ایجاد می‌کند. اگر لکتر بتواند با اهریمنان قلب و ذهنش رویارو شود، می‌تواند خود آن‌ها را بیابد، شکارشان کند و به‌گونه‌ای آرامش دست یابد. زنی زیبا و کم‌نظیر او را در قلب خود جای می‌دهد، از هر سلاح و هر نیرنگی که در زیر فرمان خود دارد بهره می‌گیرد تا او را از تاریکی برهاند، تا نیروهای وحشتناکی را که هانیبال لکتر با نخستین بار چشیدن خون رها ساخت، متوقف کند.
  • قيمت :
    3,950,000 ریال
موجود نیست

نویسنده : توماس هریس ترجمه : اصغر اندرودی این کتاب خاستگاه هانیبال را که خواننده پیش از این در سکوت بره ها و اژدهای سرخ با او آشنا شده است نمایان می سازد، مخاطب در ظهور هانیبال ریشه شکل گیری روحیات و جنایات دکتر لکتر را در دوران کودکی و نوجوانی او می یابد و آن چه که او را به چنین شخصیت مرموز، متشخص، پر قدرت و در عین حال خونخواری مبدل کرده است کشف می کند. گزیده ای از کتاب : چشم آبی لبخند زد، چهره گیج در ذهن هانیبال سوخت. و سپس بوی دود چوب در کلبه، دود سطحی در اتاق سرد، نفس بدبوی مردانی که دور او جمع شده اند و میشا در آتشدان. آنان این ها را سپس به سوی انباری بردند. تکه هایی از لباس بچه ها در انباری، در نظر او لک دار و عجیب. او نمی توانست صدای حرف زدن مردان را بشنود، نتوانست بشنود همدیگر را چه می نامیدند، اما سپس صدای از شکل افتاده مرد کاسه ای که می گفت «دختره رو بگیر، اون به هر حال می میره. اون مدتی طولانی تر تازززززه می مونه.» جنگیدن و گاز گرفتن و اکنون آمدن چیزی که او تاب دیدنش را نداشت، میشا آویزان از بازوانش، پاهایش با فاصله از برف خونالود، می چرخید، به پشت سر، به او می نگرد. صدای میشا «آنیبا!»…

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر