نویسنده : زینب حبیبی این کتاب حاوی داستانی است با فضایی زنانه که شیوه نگارش و متن خوشخوان آن هر مخاطبی را فارغ از جنسیت با خود همراه می سازد و او را در حال و هوای داستان فرو می برد. روند کلی ماجرا میان شخصیت هایی که اغلب زن هستند و رابطه ی دوستانه ای میانشان برقرار است جریان دارد و گفتگوهایی که رد و بدل می شود گوشه ای از دنیای زنان را به نمایش می گذارد. گزیده ای از کتاب : کلافه کیفش را که ضربدری روی دوشش انداخته بود از سرش رد کرد «دیگه برا جور کردن پول خونه دارم به ازدواج فکر می کنم. از خوابگاه خسته شدم، این قد که گاهی می زنه به سرم جمع کنم و از شیراز برم کازرون.» شیدا گفت «فکر کردی همه جا می شه سی و سه؟» خیزران بی خیال گفت «آره بابا. زندگی همین بده بستوناست در واقع. خونه گرفتن و چیزای دیگه دادنه. من دیگه می خوام واقع گرا باشم. ما خیلی دست بالا گرفتیم همه چی رو. طوری که خیلی مبهمه ازدواج برام. به نظرم ترسناک هم می آد.» آینه گفت «ازدواجه دیگه. فانتزی ها رو به هم می زنه چیزای جدید می سازه.» خیزران گفت «تازه برا ما قبل از ازدواج همه ی فانتزیا نابود شده. واقعیت اینه که باید بپذیریم قرار نیست با ازدواج زندگی مون آن چنان متحول بشه که فکرشو می کنیم. هیچ کس این کارو نمی کنه برامون. می دونم که حتی اگه عاشق هم بشیم و بهش هم برسیم اونم عادی می شه. کلا باید شل کرد.» آینه گفت «اگه این آمادگی فکری رو داشته باشی عالیه. شل کردن یک نوع بلوغ فکریه.» لیلا همان جا که نشسته بود دراز کشید. خیزران باز تخته شاسی را برداشت «منم می خوام بالغ شم. می خوام رو زمین راه برم. زیادی تو آسمونا سیر کردم.» با انگشت اشاره روی انبوه سیاهی کشید و سرش را کج کرد.
0 نظر