نویسنده : مجید همتیمتین این کتاب داستانی است از شبانه روز سربازهایی که در غربتی وسیع روزگار می گذرانند و هر روزشان چنان آدمکی کوکی بر پایه اصولی از پیش تعیین شده سپری می شود، هم چون عادتی نا متناهی. ماجرا از زبان سربازی که در نقطه مرزی و در تپه شمالی خدمت می کند روایت می شود، از زاویه دید محسن که در این گوشه پرت دنیا خود را با خیالی احمقانه مشغول کرده است و با اینکه از اینجا بیزار است ناگزیر به آن تعلق دارد. گزیده ای از کتاب : و عشق در زندگی هرکس چه کیفیت نامتعارفی است. وقتی آدم مثل یک کتاب باز می شود برای خوانده شدن، عشق می تواند سطر برجسته ای باشد در میان سطرهای پس و پیش. در مورد رویا، عشق شکل رنگ چشم های اوست. رنگی که حدس می زنم یا امیدوارم سیاه نباشد. نگاه جزئی نگرانه ای است، اما من این جوری ام. به نظر من، وجود زن ها ناشناخته ای است که هیچ مردی هیچ وقت نمی تواند همه ی گستره اش را کشف کند. به همین خاطر من از بوی عطر هیچ زنی نمی توانم خوی او را حدس بزنم. به نظرم این دختر از آن دسته آدم هایی است که ظرف وجودشان حاوی یک جور معصومیت خاص است که به آن ها نوعی قداست می بخشد. این نشانه ی عاشق بودن است. حتا از رنگ چشم هایش، که سیاه نیست، هم می توان این را دانست.
0 نظر