نویسنده : مونا حسینی این رمان روایتی است عاشقانه از زندگی دختری جوان که به دنبال تحقق آرزوهای خودش است و به چیزی جز این مساله اهمیت نمیدهد. او در این داستان بلند که از زاویه دید خود روایت میکند و برای این داستان گویی ارجاعات فراوانی نیز به افراد و موقعیتهای فرهنگی ارائه میکند که مخاطب با آنها آشنایی قابل توجهی دارد. این رمان را در واقع باید سرگذشت و برشی از زندگی دختری جوانی دانست که در تمام بخشها و موقعیتهای زیستی خود به دنبال دریافت حس لذت بخش از محیط پیرامونی خود است و همواره به این مساله فکر میکند که آیا مورد توجه این محیط قرار میگیرد یا خیر. در فصل ابتدای این داستان بلند میخوانیم: همیشه داخل کتابفروشی را دوست داشتم. به خصوص کتابفروشیهایی که هم بخشی مربوط به موسیقی داشت، هم کتاب، مجسمه، صنایع دستی و لوازم التحریر تمام اینها به فرهنگ و هنر مربوط میشوند و به تو احساس فرهیخته بودن دست میدهد. یک جایی که میتوانی احساس و فکر دیگران را در قالب نوشتار، ملودی، هنرهای تجسمی و سمعی و بصری از نزدیک ببینی. درست در کتابفروشی است که احساس تنهایی نمیکنم. همینجاست که این همه آدم با من به سبک خودشان حرف میزنند و من فقط گوش میدهم. همیشه گوش دادن را بیشتر از حرفزدن دوست دارم. احساس لذت بیشتری میکنم، وقتی به دگیر گوش میدهم و راحت نگاهش میکنم؛ ولی برایم خیلی سخت است که دیگری با بدتر از آننگاهم کنند، در حالی که به من گوش میدهند. کسیمیگفت: اگر در جمعی هستی و میخواهمی حرف بزنی فکر کن همه صندلی هستند. ولی محال بود چون همه آنها، صندلیهای نطقی بودند که میتوانستند از من سوال بپرسند، من را تجزیه تحلیل کنند، نقدم کنند و همه اینها من را مظطرب میکرد.
0 نظر