(داستانهای طنزآمیز) نویسنده : جلال سمیعی قصه های کتاب تاکسی هفت در بسیاری از موارد، روایت گفتگوهای واقعی مردم در فضای شهری هستند. برشی از کتاب تاکسی هفت : پیرمرد گفت : خودش هم وقتی بنده رو دید مایل بود؛ نجابت آریاییش نمیگذاشت اظهار علاقه بکنه... راننده گفت : ما یه بار اظهار علاقه کردیم، چند ساله داریم رو دلمون میکشیم. برو بابا. راننده زد روی ترمز : گوساله بزنمت که صد تا صاحاب پیدا میکنی... پیرمرد گفت : اینم صاحاب داره از شانس من . همه صاحاب دارن. من فقط بی صاحابم. پیرمرد گفت : از قرار مقدر بود تعدادی از بزرگان ناراضی رو آن روز عده ای از عوامل دشمن ترور کنند تا بلوا بشه؛ بنده خودم همه جا رو زیر چتر امنیتی قرار دادم و نفت ملی شد همان روز. راننده دستش را روی ترمز دستی گذاشت تا راه بیفتد، اما ناگهان تاکسی تکان شدیدی خورد و صدای برخورد از عقب همه را ترساند؛ همه برگشتند و ...
0 نظر