نویسنده : مریم مدیری داستان هایی آموزنده و خواندنی که از فرهنگ های گوناگون وام گرفته اند و هریک درسی را در دل خود جای داده اند، درسی برای زندگی و اندیشیدن به کارهایی که می تواند دنیا را به جایی بهتر مبدل کند. گزیده ای از کتاب : در سال قحطی، عارفی غلامی را دید که شادمان بود. پرسید: «چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟» گفت: «من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد.» عارف گفت: «از خودم شرمنده هستم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من «خدایی» دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی ام هستم.»
0 نظر