نویسنده : شبنم مهرادزاده کتاب حاضر، داستانی است که با زبانی ساده و بیان جزئیات لازم نگاشته شده است. نویسنده این داستان با پرداخت مناسب شخصیتها و توصیف عمیقترین احساسات و افکار آنها و همچنین با بیان دقیق جزئیات صحنهها نگاشته تا خواننده را از ابتدا تا انتهای کتاب با خود همراه سازد. در داستان میخوانیم: ««رها» روی صندلی لهستانی کنار شومینه نشسته بود و در فکری عمیق فرو رفته بود. بهقدری ذهنش مشغول بود که حتی عبور «دانوب» را از کنار خودش احساس نکرد. همانطور که صندلی عقب و جلو میرفت و خاک چشمانش را گرفت. خواب او را به رؤیایی شیرین برد». انگار زاییده نوعی ترس بود، دنیایی که تو پیش رویم گذاشته بودی. گویی در نامتحملترین جاها سر راه من سبز میشد، بعد ناپدید میشد، ناگزیرم میکرد دنباش بگردم. بادی ملایم میوزید، قطرههای آب از شاخهها فرو میریخت. هیجان این کنجکاوی سبب شد بلرزم فهمیدم که در راهی بیبازگشت، بازگشتم... غنا و پیچیدگی رویدادهای آینده در درونم به نوعی هراس بدل شد. ترسیدم دیگر نتوانم دنیا را همانطور بیابم که رهایش کرده بودم.
0 نظر