نویسنده : الهام نعمتیزاده سال اول دبیرستان بودم که برادرم محسن در کنکور سراسری در یزد در رشته معماری قبول شد . رابطه خوب من و محسن باعث شده بود هر دو از این قضیه ناراحت باشیم . به قول پدرم باید محسن درسش را بخونه تا مثل ما یه کارمند ساده نباشه که دلش به حقوق ناچیزی که آخر ماه می گیره خوش بشه .... ...سرمو بلند کردم دیدم اشکهای صورتم بالش زیر سرمو خیس کرده. اون شب آروم زیر پتو به چیزهایی که تو سرم بود فکر کردم و گریه کردم. بعد از یه ساعت برای خان عمو فاتحه خوندم و خوابیدم. صبح آماده شدم و رفتم دنبال مریم. با مریم رفتیم سر خیابون، بچهها همه جمع بودن. نازنین هم آمده بود. اون روز جمعه بود و خبری از خانم ملکی و خانم بختیاری و... نبود.چون مثل همیشه باید همون روز بخصوص با ...
0 نظر