نویسنده : فریده نجفی این رمان به نحوی ترسیم کننده روزگار سرگردان و سرشار از شخصیت های دوگانه امروزی است که اتفاقات و عوامل تلخ و کوچک موجب ظهور آن ها شده. داستان دختری که بعد از مرگ مادرش تنها مانده و زنی به نام رویا وارد زندگیشان شده است و این حس که پدر همه چیز، حتی او را نیز از یاد برده در وجودش رخنه و ذهن آشفته اش را درگیر کرده است… گزیده ای از کتاب : آسمان گرفته و ابری است اما مثل گذشته از این هوا احساس آرامش نمی کنم. روحم تلاطم عجیبی دارد. کاش می شد تنهایی بروم سر خاک مامان ولی جرأتش را ندارم. دلم می خواهد با یکی حرف بزنم. نه با هرکس که دم دست باشد. با یکی که حرفم را بفهمد. که حسم کند. صبح با نوازش دستی از خواب بیدار شدم. بوی ادکلن بابا توی اطاق پیچیده بود. نمی دانم چرا پیش از آنکه حرفی بزند، بغض گلویم را گرفت. بیدار بودم ولی دلم نمی خواست چشمهایم را باز کنم. دلم می خواست گمان کند خواب هستم و همانطور سرم را نوازش کند.
0 نظر