نویسنده : کاترین کنی ترجمه : محمود پورحسن مقدم از باران متنفرم! همینجوری داره میآد، ببین هوا چقدر تاریک شده. چشمان آبی و شاد تریکسی بلدن اینبار طوفانی و ناراحت بود. او صورتش را به شیشه پنجره کوچک کلبه ماهیگیری عمو آندرو فشار داد، کلبه در میان رشته کوههای ازارک قرار داشت. شرشر آب از بیرون به روی شیشه پنجره میپاشید. صدای رعد از دوردست شنیده میشد، و باد شاخههای درختان کاج و بلوط را به روی تپه سنگلاخی که کلبه هم آنجا قرار داشت میکشاند و به روی زمین میریخت.
0 نظر