نویسنده : فریده نجفی داستانی خواندنی و جذاب که در روزگاری پیش از این رقم می خورد، سرگذشت دختری مهاجر که در هیاهوی روزگار و بازی زندگی با دوراهی بزرگ و سرنوشت سازی روبرو می شود، انتخابی میان عشق و آداب و رسوم جامعه، دو راهی دشواری که یک سوی آن دست کشیدن از معشوق دلخواه است و سوی دیگرش تحمل عواقبی که به دلیل مقابله با رسومات گریبانش را خواهد گرفت. گزیده ای از کتاب : می دانست چشم انتظار او هستند، ولی برایش اهمیتی نداشت. مشکلات راه را در مقابله با ساعتی بیشتر در کنار پارکوهی بودن، به جان می خرید. در آن هوای نیمه تاریک و گرفته باغ، خورشیدی در کنار داشت که در برابر پرتو زبانه های آتش، چشمان و گیسوان انبوهش، چون طشتی از طلا می درخشید. به چهره با طراوت دخترک چشم دوخت. دوست داشت او را به حرف بکشد: «شنیدن ماجرای زندگی شما از دهان پدرت، برایم عجیب و تاسف انگیز بود. باور کردنی نیست که یک زندگی اشرافی در چشم برهم زدنی، اینطور از هم بپاشد و افرادش با این همه مشکلات روبرو بشوند. چند ساله بودی که انقلاب شد و مجبور به ترک روسیه شدید؟»
0 نظر