نویسنده : فوزیه کریمی رمانی جذاب و خواندنی که در حال و هوای روستا روایت می شود و آغازش آغاز زندگی کودکی است با مادری بسیار جوان. زنی که پس از دو روز تحمل دردی جانکاه فرزندش را به دنیا آورده و حال از شدت ضعف و تجویزهای سرسری و خودسرانة زنان دیگر در حال مرگ افتاده است، هرکس از جانب خود کاری می کند تا او را به هوش بیاورد. دختری کوچک اندام که به زور ازدواج کرده است، به اجبار سر تسلیم در برابر شوهر فرودآورده و حال در آستانه جوانی مرگ او را تهدید می کند. گزیده ای از کتاب : تا وقتی زنده بود توی یک خانه کوچک و نم دار زندگی می کرد، او آن وقت ها تو خونه های مردم کار می کرد برایشان خمیر می زد. تو آن محل هیچ کس مثل او خمیر را عمل نمی آورد. با آن قد کوچک و اندام نحیفش چنان تاقار خمیر را ورز می داد که خمیر حباب می کند. او کس و کاری نداشت، با دخترش تنها زندگی می کردند. به همین خاطر مجبور بود برای معاش زندگی شان کار کند، ضمنا همیشه خدا، جلوی چین پیراهنش از روی شکم خمیری بود. و در عین چشمان مشکی درشتش میان صورت سفید و خندانش برق می زد.
0 نظر